امام موسی صدر

برخي اوقات وقتي وارد گودر مي شوي و مي بيني كه مثلا 600 مطلب نخوانده داري يا (+1000) اين احتمال وجود دارد كه در حين مرور سريع و رد كردن پست ها و share ها، ظلم ناخواسته اي به برخي مطالب بشود كه در صورتي كه بادقت آن را مي خواندي مدت­ها تحت تاثير قرار مي گرفتي. يكي از اين مطالب كه با لطف خدا از دستم نرفت مصاحبه اي است كه همشهري ماه با دختر امام موسي صدر انجام داده است. امام موسي صدر از آن دسته روحانيوني است كه وقتي در حال بحث با آدم هايي هستي كه كلا روحانيت را قبول  ندارند، دستت براي مثال زدن باز مي گذارد. به قول حامد اين مرد اين قدر بزرگ است كه تا به حال هر مطلب، شرح حال، مصاحبه و روايتي از ديگران در مورد وي خوانده ام ذهنيتم بهتر شده است. چهره اش براي اثبات حقانيتش كافي است چه برسد به مرام و مسلك و رويكرد و نگاهش به دين. جاي خودش و نگاهش اين روزها در جهان اسلام خالي است. با آروزي رهايي اش از دست جهل دعوت مي كنم اين مصاحبه را به دقت بخوانيد. مصاحبه را فريد مدرسي انجام داده است:

 

ليد مصاحبه:

امام موسی صدر معتقد بودند لبنان برای تفکر و جریان تشیع بستر و پتانسیل بزرگی است که بتواند در میان سایر ادیان، مذاهب و مکاتب حرف بزند و خود را به رخ بکشد. برای همین است که در یکی از سخنرانی‌های‌شان می‌گویند:

“حتی اگر لبنانی در جغرافیای جهان وجود نداشت، مصلحت ما این بود که آن را به وجود آوریم.” چرا که چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می‌دانستند و در لبنان این امکان بود و هست. در لبنان تشیع مجبور است که با تفکرات و اعتقادات دیگر روبرو شود، بحث کند و پاسخ دهد که این امر، باعث ارتقای تفکر شیعی می شود. این دغدغه امام صدر بود.

این گفته سیده حورا صدر، دختر اول و فرزند سوم امام موسی صدر است، آن‌چنان میلی به مصاحبه ندارد. چند سالی است که خواهان گفت‌و گو با او هستم که امروز میسر شد. حورا دختر ۴۸ ساله آقا‌موسی، همچنان چشمش به در است و هر آن فکر می‌کند، پدر زنگ خانه‌اش را می‌زند و او را در آغوش می‌گیرد. ناگهان حبس ۳۲ ساله پدر به یادش می‌آید و لبخند امید آمدن بر لبانش می ماند. به یک‌باره تاملی می کند و می گوید: “تا آزادی ادامه می‌دهیم”.

***

تولدتان نقطه عطفی در زندگی امام موسی صدر بود. آن روزها روزهایی بود که او به لبنان آمده بود و در جایگاه رهبری شیعیان لبنان قرار گرفته بود. دوران کودکی‌تان شاید با دیگر کودکان شیعی لبنان متفاوت بود. خاطراتتان را از دوران کودکی و تفاوت‌هایتان با دیگر هم سالانتان را برایمان روایت کنید؟

کمتر این خاطرات را در ذهنم مرور کردم و بازگشت به آن دوران برایم سخت است. آن‌چه بیش از همه چیز برایم روشن است، آن است که در خانه، مدرسه و کوچه و بازار هیچگاه احساس نکردیم که با دیگران تفاوتی داریم. به یاد دارم که ایشان غیرمحسوس اصرار بر این مسئله داشتند و ما را هم این‌گونه تربیت می‌کردند.

والدینم همواره در گفت و گو با مدیران مدارس تاکید داشتند که فرزندانمان با دیگران تفاوتی ندارند و به گونه‌ای رفتار نکنید که این‌چنین احساسی برای آنان و سایر بچه ها ایجاد شود. درحالی که این امر گاهی در مورد سایر فرزندان بزرگان اتفاق می‌افتاد. البته این روش تربیتی طبیعی بود و خرق عادت به نظرم نیست. بنابراین دیگران هم تفاوتی را در ارتباط با ما احساس نکردند.

رفت و آمدن‌تان به مدرسه یا بیرون از منزل چگونه بود؟ آیا کسانی را برای این کار در نظر گرفته بودند؟

در کودکی به همراه یک فردی (راننده) یا پدر یا مادر و یا به همراه دیگر همکلاسی‌ها با سرویس به مدرسه می‌رفتیم. اما در بیروت که اندکی بزرگ شدیم، خودمان تنهایی بیرون از منزل می‌رفتیم. هیچ وقت فردی مامور آوردن و بردن ما نبود. این مسأله هم نشان دهنده آن است که ما تفاوتی با دیگران نداشتیم.

با توجه به مشغولیت‌های پدرتان، حضورش کنار فرزندان و همسرش چگونه بود؟

با توجه به این‌که ایشان اغلب دیروقت به منزل می‌آمدند و ما هم صبح زود مدرسه می‌رفتیم، امکان داشت که چند روزی ایشان را نبینیم. اما در برنامه خانوادگی‌مان این تاکید وجود داشت که آخر هفته‌ها (یکشنبه ها) با همدیگر باشیم.

اگر آن روز منزل بودیم، ایشان کارهای روزمره (مطالعه، رادیو گوش کردن و…) را کنارمان انجام می‌دادند و همه در اتاق نشیمن به کارهای خودشان مشغول بودند. البته گاهی هم در رستورانی خارج از بیروت کنار رودخانه می‌رفتیم که منطقه سر سبزی بود و روی زمین می‌نشستیم و روز تعطیل را می‌گذراندیم.

آیا شده بود که شما یا دیگر اعضای خانواده به پدرتان خرده بگیرید که چرا این‌قدر وقتش را برای دیگران و شیعیان لبنان می‌گذارد و کمتر کنار خانواده هستند؟

اتفاق نیفتاده بود. ایشان به گونه‌ای رفتار کرده بودند که ما این شرایط را پذیرفته بودیم و فکر نمی‌کردیم که فعالیت‌هایشان نادرست است. البته مادرم برایمان تعریف کرد که روزی به پدرتان گفتم: بچه‌ها نیازی به رسیدگی و حضور بیشتر شما دارند و نیازمند تربیت هستند. ایشان پاسخ می‌دهند: بچه‌ها رفتار و کردارم را می‌بینند و می‌آموزند. نیازی به تربیت مستقیم و کلامی نیست، رفتارم خودش تربیت کننده است.

گفتاری از پدر که میان خانواده و آشنایان بیان کرده باشند، به یاد دارید؟

به یاد دارم، روزی به همراه جمعی سوار ماشین بودیم تا به مسافرت برویم. ایشان از همه خواستند تا حرفی بزنند و مطلب جالبی را در جمع مطرح کنند. یادم است که خودشان درباره کلروفیل و سنتز برگ صحبت کردند و گفتند: “اگر ما بخواهیم این عمل را به صورت مصنوعی انجام دهیم، شاید به اندازه یک اتاق فضا و تجهیزات و ماشین آلات لازم باشد تا این فرآیند انجام شود، ولی همه این اعمال در یک برگ کوچک صورت می گیرد…” با این گفتار به دنبال آموزش خداشناسی بودند.

آیا درباره پوشش و حجاب، نکته‌ای را به شما گوشزد کرده بودند؟

تاکیدشان بیشتر روی آراستگی بود. ۱۳، ۱۴ ساله بودم که بیشتر به سادگی پوشش و عدم وابستگی به آراستگی ظاهر تمایل پیدا کرده بودم. از این رو، روزی به من گفتند: “حجابت باید جذاب باشد و نباید نوع پوششت دیگران را از دین فراری دهد.” البته زیبایی بدون تجمل را دوست داشتند.

یعنی در آن ایام شما و مادرتان پوششتان چادر یا عبای عربی بود؟

من با مانتو و شلوار یا بلوز و شلوار و روسری بودم و مادرم با عبا بودند.

رفتارشان با شما به عنوان دختر چگونه بود؟

پدرم مرا در سن ۱۴ سالگی به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنم؛ تصمیمی که امروز هم کمتر شخصی حاضر است، انجام دهد. به یاد دارم، ایشان به برادرم گفته بود، اگر امکاناتم برای تحصیل یکی از فرزندانم کفاف دهد، بین تو و خواهرت حتما خواهرت را انتخاب می‌کنم.

معتقد بودند که در تاریخ به زنان اجحاف شده است. همچنین دخترانند که مادران آینده‌اند و نقش اساسی در تربیت آیندگان دارند. از سوی دیگر، وقتی من خواستم به فرانسه بروم، به برادرم گفتند: اگرچه او دختر است، اما معنا ندارد که تمام کارهای خانه را او انجام دهد؛ همگی باید کار کنید.

آیا درباره مسائل اعتقادی توصیه‌ای به شما کرده بودند؟

با توجه به فضای متکثر مذهبی لبنان، ۱۲ ساله بودم که به من گفتند: این طور نیست که فقط رفتار مسلمانان نزد خداوند پذیرفتنی باشد، بلکه باید ایمان داشت؛ با هر دین الهی‌ای. به یاد دارم آیه “ان الذین آمنوا و الذین‌هادوا و النصاری و الصائبین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم و لاخوف علیهم و لایحزنون”(بقره ۶۲) برایم خواندند و توضیح دادند.

رفتارهای روزمره‌شان با همسر در داخل و خارج منزل چگونه بود؟

وقتی منزل بودند، در کارهای خانه و آشپزخانه کمک می‌کردند. همچنین در دوران کودکی فرزندان، گاه گاهی شب را بیدار می‌ماندند تا مادرم بتواند بخوابد. ایشان نه تنها در لبنان، بلکه در قم (قبل از رفتن به لبنان)، برادرم (صدرالدین) را بغل می‌کردند و کنار همسرشان در کوچه‌ها قدم می‌زدند. یا مثلا وقتی دوستان یا خویشاوندان از ایشان برای مهمانی همراه خانواده دعوت می‌‌کردند، ایشان می‌گفتند با همسرم هماهنگ کنید.

با توجه به شرایط قم در دهه ۳۰، این کار پسندیده‌ای برای روحانیون نبود؟

بله، این اقدام خلاف عرف آن زمان بود و چون خلاف بود، بارها آن را از زبان هم نسلان‌شان شنیده‌ام.

آیا مادرتان در اجتماعات همراه با پدر حضور می‌یافت؟

خیر. البته دلیل آن نوع سلیقه شخصی مادر بود؛ والا خواهر ایشان (ربابه خانم) از همان روزها در مجامع عمومی و فعالیت‌های اجتماعی حضور داشتند و فعال بودند که تا امروز هم این‌گونه است.

آیا مهمان‌هایی که به خانه‌تان می‌آمدند، زنان و مردان جدا می‌نشستند و سر یک سفره نبودند؟

مهمان‌های غیررسمی که به منزل خودمان می‌آمدند، جدا از هم نمی‌نشستند؛ همچون افرادی مثل خویشاوندان یا دکتر چمران، حاج احمدآقا خمینی و… . البته ممکن بود که جمعیت زیاد باشد و به خاطر راحتی این اتفاق بیفتد.

رفتار امام موسی صدر با شیعیانی که کمتر در قید رعایت شرعیات بودند و افرادی که در ظاهر هم امور شرعی را اجرا نمی‌کردند، چگونه بود؟

رابطه‌شان با آن‌ها گاهی خیلی هم نزدیک و صمیمی بود. حتی برخوردشان با مسیحی‌ها به گونه‌ای نبود که فاصله‌ای را حس کنیم. برخی شیعیان بودند که حتی فروع دین را عمل نمی‌کردند، اما پدرم با آن‌ها صمیمی بودند. این ارتباط گاهی اوقات روی آنان تاثیر می‌گذاشت و به برخی مسائل دینی پایبندشان می‌کرد.

یعنی دین و مذهب و چگونگی اجرای اعمال مذهبی توسط افراد بر چگونگی برخوردش با آن‌ها تاثیری نداشت؟

انسان برای پدر مهم بود و به نصیحت و هدایت کلامی و راهنمایی زبانی تأکید نمی‌کردند. بلکه بیشتر معتقد به دعوت رفتاری بودند. عکس‌هایی از ایشان وجود دارد که خانم‌های بی حجاب با ایشان در حال گفت و گو هستند. این‌گونه به شما بگویم، رفتارشان طوری بود که هر کس با ایشان برخورد می‌کرد، احساس می‌کرد نزدیک‌ترین دوست امام موسی صدر است.

از بسیاری از افراد بعدها شنیدم که می‌گفتند، امام صدر هر وقت از شلوغی کار خسته می‌شدند، برای استراحت یا مطالعه به منزل ما می‌آمدند. برای امام چون انسان محترم و عزیز است، با هر کسی به مقتضای رفتار و شخصیت خودش، با همدلی سخن می‌گفتند؛ نه با عتاب و خطاب و از موضع بالا.

به عنوان مثال، آیا میان آشنایان یا دوستان خانوادگی‌تان افراد بودند که بی‌حجاب بودند و با خانواده شما نشست و برخاست داشته باشند؟

بله، خانواده‌های مسلمانی از دوستانمان بودند که با یکدیگر ارتباط داشتیم و به منزل یکدیگر می‌رفتیم؛ خیلی هم نزدیک و صمیمی بودیم.

آقاصادق طباطبایی به برخی خاطرات خود با امام موسی صدر اشاره کرده است که با عرف رایج میان روحانیون هماهنگ نیست. من می‌خواهم از زبان شما بشنوم که آیا پدرتان موسیقی گوش می‌دادند؟

بله، ایشان به موسیقی گوش می‌دادند. به یاد دارم، همان آخر هفته ها ضبط و صوتی منزل داشتیم و همگی با هم به موسیقی گوش می‌دادیم. گاهی هم نمایش‌نامه‌های صوتی گوش می‌دادند. مدتی هم در منزل تلویزیون داشتیم که البته دم دست نبود و گاهی از آن استفاده می‌کردیم.

آیا در فرانسه به سینما رفتید؟

بله. اما من علاقه شدیدی به سینما نداشتم و چند باری بیشتر نرفتم. البته برادرانم بیشتر می‌رفتند. اصلا هم احساس نمی‌کردیم که کار بدی انجام می‌دهیم. این‌چنین باوری در خانواده ما نبود.

در لبنان چطور؟

در لبنان شاید سن‌مان اقتضا نمی کرد که به سینما برویم. البته این مسأله را هم بگویم که ما به هر مجلس یا محفلی نمی‌رفتیم؛ چراکه آن محل‌ها را بر اساس تربیتمان، محل مطلوبی نمی‌دیدیم.

معمولا اهداف روحانیت و علما تبلیغ و اجرای احکام شرعی است. هدف امام موسی صدر چه بود که روی برخی از این مسائل زیاد تاکید نمی کردند؟ گویا دنبال هدف دیگری در جامعه بودند؟

امام موسی صدر، در باره هدفشان می‌گفتند: “هدفم اعتلای سطح فرهنگی و اجتماعی جامعه است تا بعدها بتوانم فرهنگ دینی‌شان را ارتقا دهم.” همچنین ایشان با رفتار و نحوه برخوردشان می‌خواستند مردم را به سوی دین سوق دهند؛ نه با زور.از سوی دیگر، ایشان توجه خاصی به انسان به ما هو انسان داشتند.

اعتماد زیادی نیز به فطرت سلیم انسان‌ها داشتند و با این اعتماد توانستند خیلی از افراد را به خود جذب کنند. همین مسئله را می‌توانید در اعتمادشان به افراد خانواده ببینید که پسر ۱۸ ساله و دختر ۱۴ ساله‌اش را بدون هیچ ظن و گمان سوئی به تنهایی به فرانسه فرستادند.

پدرتان آینده را چگونه می‌دیدند که این‌قدر فعال بودند و وقت و انرژی می‌گذاشتند؟

خیلی خوشبین بودند و نتیجه و چشم انداز فعالیت‌هایشان را خیلی خوب می‌دیدند. این ویژگی را در تمام رفتارشان می‌دیدیم. همیشه می‌گفتند: وقت ندارم و باید به خیلی از کارها برسم.

در زندگی‌شان می‌توان دید که در یک زمان با دو شخص یا دو جریان متخاصم گفت و گو می‌کردند و جایگاه خودشان را بالاتر از برخی مرزبندی‌ها قرار می‌دادند و سعی می‌کردند از پتانسیل تمام اشخاص در جهت اهدافشان استفاده کنند. چگونه این منش را تحلیل می‌کنید؟

کاملا درست است. گاهی یک کمونیست را صدا می‌زدند تا فقط درباره برخی مسائل با او صحبت کنند و نظرش را بشنوند. اصلا خود را درگیر برخی اختلافات نمی‌کردند و می‌گفتند: وقتی ندارم که بخواهم با فلان شخص یا جریان دشمن باشم.

فکر نمی‌کنید، لبنان را بیشتر از ایران دوست داشتند و حاضر بودند برای این کشور وقت بگذارند، اما در مسائل ایران دخالتی نکنند؟

این‌طور نبود. روزی در عالم بچگی با توجه به لذت‌های حضورمان در ایران و کنار اقوام‌مان، از ایشان پرسیدم: “نمی شود ما به ایران برویم و آن‌جا بمانیم؟” پاسخ دادند: “هر وقت کارم تمام شد، ایران می رویم و می‌مانیم.” همواره ارتباطشان با ایران و دوستانشان را حفظ کردند و ایران برایشان مسأله بود.

شاید ایران را دوست داشتند، اما این کشور دغدغه‌شان نبود.؟

باز هم این‌طور نیست. همیشه اخبار و مسائل ایران را دنبال می‌کردند. البته خودشان را در لبنان موثرتر می‌دیدند و معتقد بودند لبنان برای تفکر و جریان تشیع بستر و پتانسیل بزرگی است که بتواند در میان سایر ادیان، مذاهب و مکاتب حرف بزند و خود را به رخ بکشد. برای همین است که در یکی از سخنرانی‌هایشان می‌گویند:

“حتی اگر لبنانی در جغرافیای جهان وجود نداشت، مصلحت ما این بود که آن را به وجود آوریم.” چرا که چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می‌دانستند و در لبنان این امکان بود و هست. در لبنان تشیع مجبور است که با تفکرات و اعتقادات دیگر روبرو شود، بحث کند و پاسخ دهد که این امر، باعث ارتقای تفکر شیعی می شود. این دغدغه امام صدر بود.

از منظر علایق فردی، چه نسبتی با نجف و عراق داشتند؟

نگاه عمیق و جدی‌ای به مرجعیت نجف داشتند. در یکی از سخنرانی‌های‌شان کاملا علاقه‌شان به مرجعیت نجف و شخص آیت‌الله حکیم مشهود است.

می‌خواهم از تلخ ترین روز زندگی تان بپرسم. چگونه از ربوده شدن پدرتان باخبر شدید؟

مدتی از اعلان خبر گذشته بود که ما مطلع شدیم. ابتدا برادرم؛ صدرالدین خبردار شد و به ما نگفت؛ چراکه فکر می‌کرد ایشان به زودی پیدا می‌شود و نیازی نیست ما را نگران کند. البته این را بگویم که از قبل، همواره این نگرانی در ما وجود داشت که روزی خبر اتفاق بدی را بشنویم.

ساعات خبر را اصلا دوست نداشتم و همیشه با نگرانی خبرها را می‌شنیدم. به هر حال، بعد که متوجه شدیم، فکر می‌کردیم مدتی از ایشان خبر نخواهیم داشت و بعد از مدتی ایشان را خواهیم دید. هیچ‌گاه باورمان نمی‌شد که این‌گونه شود.

همواره منتظر بودیم که خبری شود. قرار بود، بعد از سفر لیبی به پاریس بیایند و به ما سر بزنند. هر لحظه فکر می‌کردیم الان در خانه زده می‌شود و پدر را روبرویمان می‌بینیم. ۵، ۶ روز بعد از این اتفاق، آقا صادق طباطبایی به منزلمان آمد و ما را به طور کامل در جریان گذاشت. البته با این عنوان که مسئله مهمی نیست و زودتر وضعیت مشخص می‌شود و پدر را خواهیم دید.

آن ایام هر روز فکر می کردید که ایشان الان است که از راه می‌رسد و می‌بینیدشان. چه زمانی این‌چنین حسی کمرنگ شد و گریه امان‌تان نداد؟

اگرچه ۳۲ سال از آن اتفاق گذشته است اما هیچ‌گاه مایوس نشدیم و هر لحظه منتظر و امیدوار هستیم. شاید اوائل شوکه بودیم و متوجه این اتفاق نبودیم. فکر نمی‌کردیم در دنیای جدید هم می‌توان این‌چنین شخصیتی را ربود و هیچ کس هم جواب‌گو نباشد.

حالا هم هم‌چون گذشته منتظریم. یادم هست که آن روزها، عمه رباب یا برادرم به دیدار حافظ اسد رفته بودند و او گفته بود: “تا یکی دو ماه دیگر قضیه حل می‌شود.” ما شوکه شدیم که چرا این‌قدر طولانی؟! البته از همان روزهای اول گریه مونس‌مان بوده و هست اما سعی می‌‌کنیم جلویش را بگیریم.

پس از این اتفاق، چه کسانی پیگیر مسأله بودند؟

بیشتر آقای شمس الدین به عنوان مسول وقت مجلس اعلی شیعیان لبنان و آقای سید حسین حسینی، رئیس وقت جنبش امل و خانم ربابه صدر عمه‌ام و برادرم سید صدرالدین.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، امید داشتید که این مسأله با کمک ایران حل شود؟

بسیار امیدوار شده بودیم؛ چراکه حکومتی در ایران تشکیل شده بود که تک تک مسئولانش با پدرم دوست بودند و مرتبط. از این رو، این قدرت جایگاهی داشت که می‌توانست این معما را حل کند و امام صدر را آزاد کند. چندباری هم با امام خمینی دیدار کردیم و برخی از مسئولان جمهوری اسلامی را دیدیم تا به روشن شدن وضعیت پدر کمک کنند.

برخی از مسئولان که دوستان امام موسی صدر بودند، منصبی یافتند و به دنبال مدیریت شرایط پس از انقلاب بودند. آیا توقع داشتید با توجه به مشغولیت‌هایشان وضعیت پدرتان را دنبال کنند؟

بله. اما اقداماتشان در حد انتظار و توقع ما و متناسب با حجم و شان قضیه نبود تا این حد که حدس زدیم، آن‌ها برایشان فرق نمی‌کند که یک روز زودتر یا دیرتر وضعیت پدر روشن شود. فقط آقای چمران بود که برای این مسأله فریاد می‌زد و فریادش هم به جایی نرسید. آقایان بیشتر به دنبال رفع و حل مسایل و مسولیت‌های خودشان بودند.

چگونه بعد از ۳۲ سال، همچنان به بازگشت امام موسی صدر امید دارید؟

این انتظار سخت و دردناک است اما در لحظه لحظه زندگی‌مان حضور دارد و پدر را همیشه حس می کنیم. نکته‌ای که باید به آن توجه کنید، آن است که از روز اول فکر نمی‌کردیم این همه سال بدون ایشان باشیم. هر لحظه این ۳۲ سال، همچون لحظه اولیه است.

آیا این تنهایی و عدم پیگیری توسط دوستان امام موسی صدر، شما را منفعل نکرد؟

این امید را دیگران ایجاد نکرده بودند که عدم پیگیری آنان، ما را منفعل کند. تازه نه تنها این دوره انتظار برایمان سخت است، بلکه فکر کردن به ۳۲ سال زندگی کردن پدر در حبس بیش از این ما را می آزارد. شاید اگر امید نداشتیم، این آزار هر لحظه به سراغ‌مان نمی‌آمد.

آیا با توجه به این ۳۲ سال و عدم پیگیری جدی دوستان پدرتان، به خودتان نگفتید که چرا او اینقدر خود را وقف این‌گونه افراد کرد؟ آیا از جایگاه پدرتان اظهار پشیمانی نمی‌کنید و نمی‌گویید کاشکی پدرمان فردی عادی بود تا این مدت، کنارمان باشد؟

هرگز. همواره پدر برایمان الگو بوده و هست و به ایشان افتخار می کنیم. از طرف دیگر، امام موسی صدر فقط برای اعضای خانواده‌اش نبود که ما بخواهیم فقط به خودمان فکر کنیم. من در سن نوجوانی که پدرم را کنارم حس نمی‌کردم، برای جوانان جنبش امل بیشتر از خودم نگران بودم.

پیگیری‌های برخی مسئولان ایرانی را چگونه دیدید؟

بیشتر در حد شعار و خطابه بود. گاهی آن‌چنان حرف‌های قشنگی در جلسات‌مان می‌زدند که هیجان‌زده و خوشحال می‌شدیم. اما بعدا هیچ نتیجه‌ای را نمی‌یافتیم.

برخی از منتقدان شما، معتقدند که خانواده امام موسی صدر عاطفی به قضیه ربوده شدن نگاه می‌کند و نمی‌خواهد بپذیرد که باید به دور از احساس و به صورت منطقی این مسأله را باید حل کرد؟

آن‌هایی که می‌گویند قضیه تمام شده ، دلیلی برای ادعای خود ندارند و به نقل قول از متهمان این پرونده (شخص قذافی و همدستانش) اشاره می‌کنند. ممکن است، دلیل ما برای آن‌ها متقاعد کننده نباشد منتها باید برای عدم وجود دلیل آورد؛ نه وجود.

آیا فقط بر اساس مرور زمان می‌توان حکم داد؟! کسانی که به حیات امام موسی صدر در حال حاضر اعتقاد ندارند، هیچ‌گونه مستندی ندارند که عقلا و شرعا قابل استناد باشد. اصلا نگاه ما عاطفی نیست. پیام‌هایی که از سوی مسئولان به ما منتقل شده ، این است که دولت لیبی گفته است بیایید با هم کمیته‌ای را تشکیل دهیم تا پیگیری کنیم، یا شما به شخص قذافی کاری نداشته باشید، ما متهمی را به شما معرفی می کنیم، او را مجرم بدانید.

این‌ها همه سناریوهایی است که دولت لیبی خواستارش است. این نظرات مبنای سیاسی دارد؛ نه حقوقی. اصلا گذشته از مسائل حقوقی، از منظر شرعی هم اجازه نداریم، درباره حیات یا عدم حیات شخصی بر اساس این‌گونه ادله سست نظر دهیم. به نظر ما همه نظرات منتقدان، برای بهبود روابط با دولت لیبی است؛ نه حل شدن قضیه ربودن امام موسی صدر. برای همین، ما تا آزادی امام موسی صدر به فعالیت‌ها و پیگیری‌هایمان ادامه خواهیم داد.

اسراف

چند شب پيش به اتفاق خانواده در افطاري محل كار جديدم دعوت داشتيم. معمولا تصور من از اين دست مراسمات سفره هاي پرزرق و برقي است كه بعد از افطار واقعا نمي داني كه چي بخوري. اما خوش بختانه در اين مراسم من چيزهايي ديدم كه اميدوارم از آن براي ساير مراسم ها الگوبرداري شود. اولا كه شور قضيه در نيامده بود و خيلي سفره آنچناني نبود ثانيا، يكي از مهمترين اقدامات مثبت اين بود كه در اواسط توزيع غذا بين شركت كنندگان ظروف يك بار مصرفي توزيع شد كه هر فردي مي توانست غذاي خانواده­اش را در آن بريزد و با خود ببرد. انجام اين كار از طرف متوليان برگزاري مراسم باعث مي شود افراد ديگه براي بردن غذا و جلوگيري از اسراف در رودبايستي قرار نگيرند و راحت اقدام به بردن غذاي خود كنند و كلي جلوي اسراف گرفته شود. تازه بگذريم از اينكه اين كار چقدر به مذاق خانم ها خوش آمد كه ديگه از سحري درست كردن راحت شدند!! در كل به نظرم در كشور ما به هيچ وجه از منابع استفاده بهينه نمي شود و حيف و ميل به اشكال گوناگون در مقياس وسيعي وجود دارد. اگر اشتباه نكنم گاندي جمله اي دارد كه مي گويد تفاوت "آنچه انجام مي دهيم" با "آنچه كه می توانیم انجام دهيم" براي اصلاح جهان كافي است.

يك قلقلك ذهني

وقتي مي گويند "فلان شركت شركت بزرگي است" به نظر شما منظور از بزرگي شركت چيست؟ آيا سايز شركت را به تعداد كاركنانش مي دانند؟ يا اينكه سايز شركت به گردش مالي اش است؟ يا شايد هم ميزان فروشش؟ ممكنه به اعتبار و شهرتش باشد؟ و يا شايد بگوييد به حوزه جغرافيايي فعاليتش؟ قطعا برخي هم به مساحتي كه شركت در آن قرار دارد اشاره مي كنند. و بعضي ها هم به تعداد مشتريان يك شركت. مثلا در ذهنيت شما چرا ايران خودرو شركت بزرگي است؟ آيا گوگل بزرگتر است يا اكسون موبيل يا وال مارت؟ كاله چقدر بزرگ است؟ همراه اول بزرگتر است يا مپنا؟

اين ها را گفتم چون بزرگي شركت در نحوه تحليل شما از آن كسب و كار تاثير خيلي زيادي دارد. بزرگي سبب افزايش پيچيدگي شده و كار تحليل را دشوارتر مي كند. معمولا جنس راه حل هايي كه مشاوران براي كسب وكارهاي كوچك مي دهند خيلي متفاوت است با راه حل هايي كه در كسب وكارهاي متوسط و بزرگ وجود دارد.اما جواب هاي من:

  • اولا كه به نظرم برخي از متغيرهاي معرفي شده با هم داراي هم بستگي نسبي هستند. مثلا اگر شما يك فهرستي از فهرست هاي شركت هاي برتر فورچون را ملاحظه كنيد (مثلا فورچون 500) حتما خواهيد ديد كه در اين فهرست متغيرهاي درآمد، تعداد نيروي انساني، سود و الخ به نوعي با هم رابطه افزايشي دارند. يعني در واقع يك شركت بزرگ واجد تعدادي از اين متغيرها است.
  • مفهوم بزرگي به كاري كه شما در مورد شركت داريد بستگي دارد. مثلا اگر شما كار سخت افزاري شبكه انجام مي دهيد احتمالا حيطه جغرافيايي براي شما نشان دهنده بزرگي است. اگر كار مالي انجام مي دهيد لابد ميزان تراكنش هاي مالي برايتان مهم است. اگر بازاريابي كارم مي كنيد اعتبار شركت برايتان نشاندهنده بزرگي است.
  • مجله فورچون هر ساله ليست هاي مختلفي را از شركت هاي برتر معرفي مي كند. فورچون گلوبال 500، فورچون 500، فورچون 100 و الخ. مثل اينكه رتبه بندي شركت­ها بر اساس ميزان درآمد شركت ها است.
  • شركت هاي نرم افزاري نيز در دسته بندي هاي خود از محصولات نرم افزاري خود معمولا بر اساس تعداد پرسنل شركت عمل مي كنند. مثلا محصولاتشان را براي شركت هاي زير 50 نفر، بين 50 تا 2000 نفر و بالاي 2000 نفر ارائه مي كنند.

 

پ.ن: مثل اينكه به اين دوستان شيليايي ما هم غذاي گرم رسيده است. در اخبار آمده  كه ۳۳ معدنچی شیلیایی گرفتار شده در معدنی در عمق ۷۰۰ متری زمین برای اولین بار یک وعده غذای گرم دریافت کرده اند. امدادگران برای ارتباط با این کارگران و ارسال مواد غذایی و دارویی به داخل معدن نقب باریکی زده اند. این افراد پیشتر مواد غذایی بسته بندی شده و انرژی زا مصرف می کردند، اما چهارشنبه به آنها برنج و گوشت مرغ رسید. در ویدیوی تازه ای که این معدنچی ها از وضع خود تهیه کرده اند، برخلاف ویدیوی قبلی آنها لباس تمیز بر تن دارند و صورتشان اصلاح شده است.

به نظر می رسد که روحیه این افراد که ۲۷ روز است زیر زمین بوده اند نسبت به چند روز گذشته، بهبود یافته باشد. هم زمان، سازمان ملی هوانوردی و فضایی آمریکا (ناسا) یک گروه چهار نفره از کارشناسان خود را برای کمک به شیلی فرستاده است.کارشناسان ناسا به فضانوردان آموزش می دهند که چگونه با انزوای طولانی و شرایط دشوار فضا برخورد کنند.یکی از کارشناسان تغذیه این گروه چهارشنبه به تهیه رژیم غذایی ویژه ای برای معدنچی ها کمک کرد.

پ.ن: علي لطف كرده و نكته اي گفته در مورد اينكه سازمان مديريت صنعتي هم هرساله يك ليست از شركت هاي بزرگ ايران مي دهد كه معيارش ميزان فروش است كه البته فعلا شركت هاي دولتي هم در  ايت ليست قرار دارد.

متنوع از چند جا

یک) امشب افطاری گپ خوبی با علی و شهرام داشتم. خیلی خوش گذشت. به نوعی گودبای پارتی شهرام بود. چقدر دورمان خالی می شود. امان!

دو) این روزها فرصت خوبی برای دعا کردن است. از همه التماس دعا دارم خصوصا برای اصلاح وضعیت جامعه.

سه) امروز هم بی بی سی نوشته امکان اینکه معدنچیان زودتر رهایی یابند وجود دارد. بی بی سی نوشته:

مهندسان در شیلی امیدوارند با اجرای یک طرح جدید بتوانند ۳۳ معدنچی گرفتار در عمق ۷۰۰ متری زمین ن را سریع تر از طرح نجات قبلی از زیر زمین خارج کند. بر اساس برنامه قبلی قرار است مهندسان از روز دوشنبه حفاری یک تونل ۷۰۰ متری را برای خارج کردن معدنچیان گرفتار آغاز کنند. گفته می شود حفر این تونل ۴ ماه به طول خواهد کشید. آنها همزمان تلاش خواهند کرد با افزایش قطر یک تونل، امکان خروج معدنچیان گرفتار را تا دو ماه دیگر فراهم کنند.

در این حال، وزیر معادن شیلی امکان نجات معدنچیان در مدت یک تا دو ماه را رد کرده است.

لورنس گلبورن گفت: "اطلاعات ما کاملا واضح است. مدت زمانی پیشبینی شده بین سه تا چهار ماه است."

دولت شیلی برای اجرای طرح اولیه برای حفر تونل ۷۰۰ متری، وسایل حفاری جدیدی را از خارج از این کشور خریداری کرده است. این تونل عمودی امکان خروج معدنچیان گرفتار به وسیله یک کپسول یک نفره را امکانپذیر خواهد کرد. تلویزیون شیلی تصاویر ویدیویی زندگی معدنچیان گرفتار را نشان داده است.

معدنچی های شیلی

تا قبل از مرمت كامل سكوي نفتي ديپ هورايزون در فلوريدا يكي از مشغوليت هاي من پيگيري اوضاع و احوال اين داستان بود و اقدامات بي پي. خب الحمدلله كه مشكل رفع شد. چند وقتي بود كه از اين جنس اخبار هيجاني نبود كه جديدا ماجراي گرفتار شدن اين معدنچي هاي نگون بخت در معدن شيلي ذهنم را مشغول كرده است. اينكه بداني حدود چهار ماه بايد در شرايط اينچنيني گرفتار باشي و حداقل امكانات را داشته باشي و از يك لوله برخي امكانات اوليه را برايت برسانند واقعا مصيبت بار است. دائما پيگير احوالشان هستم چرا كه دائما خودم را جاي آنها مي گذارم. واقعا شرايط سختي است. اين هم آخرين اخبار از اين معدن­چي ها به نقل از بي بي سي:

 

وزیر بهداشت شیلی روز پنجشنبه (26 اوت) گفت که به سی و سه معدنچی که بیش از بیست روز است که در اعماق زمین گرفتار شده اند، گفته شده که ممکن است تا ماهها نجات نیابند.

بنابه گزارش خبرگزاری فرانسه، جیمی مانالیخ گفت این معدنچیان که در عمق هفتصد متری زمین گرفتار شده اند، با آرامش به این خبر واکنش نشان داده اند.

همه معدنچی ها زنده هستند.

مقام های شیلی خبر تاخیر در عملیات نجات را تاکنون برای معدنچیان افشا نکرده بودند چون نگران بروز اختلال روحی در آنها بودند.

برای سالم نگه داشتن معدنچیان گرفتار، برنامه ورزشی ویژه در نظر گرفته شده است. آنها همچنین باید قوی بمانند تا بتوانند آسانسوری را که قرار است برای نجات آنها به اعماق زمین فرستاده شود، بالا بکشند.

ممکن است آماده شدن این آسانسور چهار ماه طول بکشد.

آقای مانالیخ به خبرگزاری فرانسه گفت: "ما به معدنچیان گفتیم که قبل از روز استقلال شیلی - هجده سپتامبر - نجات نمی یابند و امیدواریم تا قبل از عید کریسمس آنها را بیرون آورده باشیم."

وزیر بهداشت شیلی افزوده است که با این که واکنش معدنچیان به این خبر با آرامش بوده اما دوره ای از افسردگی، اضطراب و ناراحتی در آنها محتمل است.

رییس معدنچیان گرفتار شده از سباستین پینرا، رئیس جمهوری شیلی عاجزانه خواسته است که آنها را از "این جهنم" نجات دهد.

آقای پینرا به آنها اطمینان داده که فراموش نشده اند و به خبرنگاران گفت معدنچیان تا کریسمس نجات می یابند.

ماموران نجات اکنون از طریق یک لوله باریک پلاستیکی مواد غذایی پر انرژی و تجهیزات ارتباطاتی مانند دوربین و میکروفون را برای معدنچیان گرفتار می فرستند.

هنگامی که این معدنچیان در اعماق یک معدن مس و طلا کار می کردند، قطعه سنگ بزرگی از بالای سر آنها پایین افتاد و تونل اصلی خروج را مسدود کرد.

آنها اکنون در فضایی که به وسعت یک آپارتمان کوچک است، پناه گرفته اند.

این معدن در حدود 725 کیلومتری سانتیاگو، پایتخت شیلی، قرار دارد.

رویکرد شما در وبلاگ نویسی

یک مقوله مهمی به نظرم در وبلاگ نویسی خیلی مهم است تعیین استراتژی شما در به روز کردن وبلاگ است. یعنی اینکه استراتژی اتان کدامیک از موارد زیر است:
یک رویکرد، سرپا نگه داشتن وبلاگ به هر قیمتی است که خب این مساله سبب می شود از کیفیت مطالب کم شود (حتما قبول دارید که نوشتن مطالب جوندار و به درد بخور کار سختی است و محدودیت منابع مختلف اجازه تعدد این تیپ مطالب را نمی دهد) و چند تا در میان مطالب خوب بنویسید. مثلا در خیلی از وبلاگ ها دیده ام که روزی چهار پنج پست وجود دارد که مثلا خود من در گودر خیلی جدی به این وبلاگ ها نگاه نمی کنم.
رویکرد دیگر هم می تواند این باشد که اصالت را به جای به روز بودن وبلاگ به محتوای مطالب بدهید و هر وقت حس درست حسابی داشتید مطلب بنویسید و معمولا هم مطالب این تیپی جوندار هستند. چنین وبلاگ هایی هر وقت در گودر به روز می شوند حس خوبی به آدم دست می دهد و من خیلی آنها را جدی میگیرم. جالب است بدانید که خود من پست های این چنینی را تا مدتها نمی خوانم چرا که دلم نمی آید و دوست دارم سر فرصت بهشون نگاه کنم.
مثلا من هر وقت این وبلاگ را می خوانم یک چیز درست حسابی دستگیرم می شود. قبلا هم گفتم برای خیلی ها از جمله خود من نوشتن وبلاگ در حکم مستحبات است و حتما می دانید که شدیدا توصیه شده مستحبات را در مواقعی که واقعا حس و حالش را دارید انجام دهید. من شخصا رویکرد دوم را می پسندم و سعی میکنم به آن سمت بروم هر چند که کیفیت مطالبم با آنچه مخاطبان مد نظرم می خواهند فاصله زیادی دارد. شما به کدام رویکرد اعتقاد دارید؟

حواسمون هست؟

برخي اوقات اين قدر درگير روزمره جات هستيم كه خيلي چيزهاي اطرافمان را نمي بينيم؟ خيلي اتفافات را متوجه نيستيم؟ به عنوان مثال چقدر ككمان از اين اتفاقات مي گزد؟ اصلا خبردار شده ايم؟ تصور كنيد خودتان خداي ناكرده جاي يكي از دو گروه زير بوديد؟

گروه اول:

در شیلی، گروههای نجات موفق شدند برای سی و سه معدنچی در زیرِ زمین، با لوله مواد غذایی و آب بفرستند. این معدنچیان ۱۹ روز است که در زیر زمین گیر افتاده اند. رئیس جمهوری شیلی دیروز توانسته بود با دوربینی که به یک میله کاوشگر متصل است، معدنچیان را ببینند و از سلامتشان باخبر شود. ساخت تونل برای بیرون کشیدن معدنچیان محبوس همچنان ادامه دارد.گروههای نجات می گویند حفر تونل شاید دو تا سه ماه طول بکشد.

گروه دوم:

حدود هفده میلیون نفر یعنی یک نفر از هر ده پاکستانی از سیل اخیر صدمه دیده اند. در همین حال در جنوب پاکستان ده ها هزار نفر در حال فرار از مناطقی هستند که در معرض خطر سیل قرار گرفته است.سدهایی که برای جلوگیری از سیل با عجله در شهر شهداد کوت، ساخته شده بود شکسته شده و در نتیجه سیلاب در حال حرکت به طرف خانه های مسکونی این شهر است. قایق های ماهیگیری در آب سیل در ترددند و امدادگران تلاش دارند مردم را نجات دهند. نیم میلیون جمعیت ساکن شهر شهداد کوت سوار بر قاطر، کامیون و پای پیاده در حال فرارند.

بازی وبلاگی

یک) به پیشنهاد علی من هم در این بازی وبلاگی شرکت می کنم. من در میان پست هایی که نوشته ام بیشتر این و این و این را دوست دارم. (واقعا به نظرم علی بچه فعالی است. سرعت گودربازیش از سرعت به روز شدن تمامی وبلاگ های گودرش بیشتر است. علی جان به جای این بازی ها و گودربازی برو به مهمانهایت برس : )

دو) گاهی اوقات از یک رفیق قدیمی ات مدتها خبر نداری و حس دلتنگی هم شاید نداری ولی وقتی خبردار می شوی قرار است از ایران برود بدجوری دلت می گیرد و احساس دلتنگی بهت دست می دهد. امشب وقتی فهمیدم وحید یکی از بهترین دوست هایم قصد دارد از ایران برود حالم گرفته شد. جایی خواندم دوستی سرمایه ای است که استهلاکش منفی است!! هر چه بگذرد ارزشش بیشتر می شود.

سه) خیلی دوست دارم اینجا را فعالتر کنم. تصمیم گرفتم مطالب خوب معرفی کنم.