شعبانیه
برخی از ادعیه ما هم واقعا شگفت انگیز هستند. هر چند این توصیه شاید کمی دیر انجام شده ولی اکیدا به دوستان توصیه می شود یک نگاهی به مناجات شعبانیه بندازند. مراتب عجیبی دارد. صحنه فوق العاده راز و نیاز یک بنده با معبود خویش.
برخی از ادعیه ما هم واقعا شگفت انگیز هستند. هر چند این توصیه شاید کمی دیر انجام شده ولی اکیدا به دوستان توصیه می شود یک نگاهی به مناجات شعبانیه بندازند. مراتب عجیبی دارد. صحنه فوق العاده راز و نیاز یک بنده با معبود خویش.
مهارت های مشاوره به سه دسته مهارت های فنی، مهارت های فردی و مهارت های ارتباطی تقسیم می شود. در مهارت های فنی مشاور باید در حوزه ای که قرار است مشاوره دهد متخصص باشد. یعنی مثلا بازاریابی را خوب بفهمد یا به فرآیند مدیریت استراتژیک مسلط باشد و یا مدیریت مالی را بلد باشد.
مهارت های ارتباطی نیز به آن دسته از مهارت ها گفته می شود که مشاور برای برقراری یک رابطه خوب به آن نیاز دارد. مثلا باید روابط عمومی خوبی داشته باشد و نحوه تعامل با افراد مختلف در جایگاه های مختلف را بداند، کمی روانشناسی برخورد را بلد باشد و قس علیهذا.
اما به جز همه این ها مهارت های فردی نیز لازم است. یعنی مهارت هایی که یک مشاور فارغ از حوزه ای که قرار است مشاوره دهد باید داشته باشد و فراتر و کلی تر از مهارت های فنی است. مثلا اینکه باید از قدرت حل مساله بالایی برخوردار باشد، ذهن تحلیل گری داشته باشد، قدرت تخمین بالایی داشته باشد و .. . اما اگر بخواهم دو صفت بسیار مهم در مورد این نوع مهارت ها بگویم شاید این دو صفت "دنده پهنی" و "پوست کلفتی" باشد. حامد قدوسی عبارت "تکاور" را انتخاب می کند که به خوبی این بحث را پوشش می دهد. اما من خودم این دو صفت را خیلی می پسندم البته نه به عنوان کاربرد منفی اش، بلکه به عنوان مصداقی برای سخت کوش بودن و از کوره در نرفتن و نازک نارنجی نبودن.
اساسا چون کار مشاور سر و کار داشتن با انسان ها و استدلال کردن و قانع کردن یک سری آدم است این کار ظرافتهای خاص خودش را دارد و بسیار کار دشواری است. خصوصا با این همه حرف و حدیث های که در مورد مشاوران ساخته اند و جوک های که احتمالا همه شما آنها را شنیده اید، مشخص است که هر جا به عنوان عضوی از تیم مشاوره برای جلسه، ارائه و .. می روی اول با یک گارد محکم از طرف مقابلت مواجه می شوی که بسیار با مقاومت با تو برخورد می کند و ذهنیت خاصی در مورد تو دارند. تازه اگر یک کم هم جوان باشی و قیافه ات به دانشجو بزند که کارت تمام است و باید بدونی که در اون جلسه هیچ چیز کاسب نخواهی بود.
با این اوصاف این هنر مشاور است که این گارد محکم را بشکاند و بتواند کاری بکند که طرف مقابل مانعی نباشد و یا اگر خیلی هنر کند وی را همراه خود کند. معمولا حرف های جدید و تازه و کاربردی زدن، خوب صحبت کردن از روش هایی است که می توان بوسیله آن طرف مقابل را همراه کرد و گارد وی را باز کرد.
همه این ها را گفتم که این را گوشزد کنم که برای موفق شدن در این حوزه نباید نازک نارنجی بود. باید این قدر پوست کلفت بود و حرف شنید تا بالاخره کارت را پیش ببری. شاید به دلیل همین سختی های زیاد است که حتی شرکت های غولی مثل اکسنچر گردش نیروی انسانی نسبتا بالایی دارند. تا به حال برنامه کاری یک مشاور در شرکتی مثل اکسنچر را دیده اید. احسان احسانی در کارگاه برنامه یک روز خودش را معرفی کرد. بسیار شنیدنی بود.
چند وقت پیش با جمعی از دوستان بحث مطالعات عقب افتاده بود. منظور کتاب ها، مقالات و سایر مطالبی که هر فردی احتمالا در نظر دارد سر یک فرصت مناسبی بخواند و بیشتر هم از جنس مطالعات مورد علاقه فرد و نه لزوما مستقیما بحث های درسی و مربوط به امتحان است. من هم از آنجا که دامنه علائقم کمی وسیع است (!) و در حوزه های مختلف علائقی دارم هم اکنون کوهی از مطالب عقب افتاده دارم که مترصد یک فرصتی هستم که از قید همه چیز خلاص شوم و به سراغ آنها بروم. اما در عمل هیچ گاه این فرصت پیش نیامده و شاید هم به این زودی ها پیش نیاید. بنابراین دوستان پیشنهادی مطرح کردند و اون هم این بود که به یک بهانه ای یه انفرادی را تجربه کنیم و در اون مدت در یک محیط ساکت و آرام به جبران مافات بپردازیم.!!!
برخی از مباحث و مفاهیم هستند که به نظر من برای کسی که قصد دارد در حوزه مدیریت و علی الخصوص شاخه استراتژی وارد شود از واجبات است. دو تا از مهمترین آنها سیستم داینامیک و نظریه بازی ها هستند. این دو مبحث برای افرادی که دوست دارند عمیق پشت پرده یک سری رفتارها را بفهمند بسیار مفید است. در واقع سیستم داینامیک و نظریه بازی ها بینش فرد را در کارهای تحلیلی بالا می برد و کمک شایانی می کند که مکانیزم های حاکم بر برخی رفتارها درک شود.
سیستم داینامیک را قبلا هم در دانشکده خودمان و هم در شریف گذرانده بودم. توفیقی دست داد که در دوره یک روزه نظریه بازی ها هم شرکت کنم که دیروز در شریف برگزار شد و حامد مدرس آن بود.
این دو مفهوم یک کاربرد بسیار فوق العاده دیگر هم دارند و آن کارایی آنها در ارائه و توصیف یک پدیده خاص است. مثلا وقتی می خواهید یک ارائه ای برای کارفرمای خود در یک موضوع داشته باشید استفاده از این دو مفهوم ابزار خوبی برای شما خواهد بود. در سیستم داینامیک استفاده از نمودارهای علت و معلولی و در نظریه بازی ها استفاده از مثال های ساده و مشهور و تعمیم آن به فضای کسب و کار به درک مخاطب از یک سری پدیده ها کمک می کند و البته به شرط ارائه خوب بسیار هم مشعوف و محظوظ کننده است.
سعی می کنم در مورد نظریه بازی ها هم بیشتر بنویسم.
از نکات بسیار مفیدی که در این کارگاه آن را متوجه شدم این بود که مشاور باید همیشه از مدل های بسیار ساده و مفهومی برای ارائه های خود استفاده نماید. یعنی شاید مهم ترین کار مشاور ساده سازی مسایل باشد و مسائل درهم و برهم را در یک مساله خوش تعریف نماید. کارفرمای بیچاره خودش کلی مشکل داره و در پیچیدگی و غرق در جزئیات بسیار زیاد است و اینجا هنر مشاور این است که با ابزارهای بسیار ساده ای از قبیل مدل های مفهومی (Conceptual Models)، دسته بندی، خوشه بندی و طبقه بندی او را از گیر کردن در این جزئیات نجات دهد. این را به چشم خود دیده ام که این ابزارهای بسیار ابتدایی چه کمک عجیبی به حل مساله می کند و واقعا هم برای مشاور و هم برای کارفرما نجات بخش است. چند موردی هم که کار مشاوران خارجی را دیده ام واقعا در این مورد با هنرمندی تمام از این ابزارها استفاده می کنند. ( یک نمونه اش کار Bain&company در شرکت نفت است).
اساسا کارکرد مدل این است که درک مسائل پیچیده در واقعیت آسان شود و یک ماکتی از واقعیت ایجاد شود، اما گاهی اوقات دیده می شود که برخی از افراد مدل هایی درست می کنند که اگر نتوان گفت از واقعیت پیچیده تر است یقینا ساده تر نیست. برخی نیز مدل در مدل درست می کنند که بیا و ببین.
اما اجازه دهید به یک ابزار فوق العاده ساده ولی کارراه انداز برای حل مسائل اشاره کنم که در کارگاه تاکید زیادی روی آن شد. در این ابزار که مک کینزی برای مواجه شدن با مسائل خود از آن استفاده می نماید، از یک منطقی به نام MECE استفاده می شود که بوسیله آن مساله به اجزای مختلف شکافته می شود و در شاخه های آن به دنبال راه حل . MECE مخفف mutually exclusive Collective exhaustive است یعنی اجزای یکپارچه متنافر. به عبارت دیگر نوعی افراز مساله به اجزای کوچک است. این ابزار فوق العاده ساده نتایج و اثرات شگفت انگیزی در حل مساله دارد و در مک کینزی روی آن تاکید بسیار می شود و اگر اشتباه نکنم در مورد آن یک کتاب هم نوشته اند.
مثلا ساده ترین مثال آن این است که فرض کنید سود آوری یک شرکتی کم شده است. برای شناسایی علل و عوامل این کاهش دو دلیل اصلی وجود دارد. یک مساله می تواند کاهش درآمد و دیگری افزایش هزینه ها خواهد بود. ریشه های این دو مساله همین دو چیز است و چیز دیگری نخواهد بود. به عبارتی این دو گزینه جامع و مانع است.حال برای هر یک از این دوعامل (کاهش درآمدها و افزایش هزینه ها) هم می توانید عوامل و پیشرانه های ان را با یک MECE دیگر تکرار کنید و جلو بروید.
مثال دیگری بزنم. قرار بود روی یک پروژه ای کار بکنم که موضوع آن آسیب شناسی پروژه های برنامه ریزی استراتژیک در شرکت های زیرمجموعه یک هلدینگ بزرگ کشور بود اما قبل از آن برای این مساله و ریشه یابی آن به یک کار جالب رسیدم که فورچون قبلا انجام داده بود و البته مجتبی لشکربلوکی در یک مجموعه از اسلایدهایش قرار داده بود. این مساله را در عکس زیر آورده ام.

همان طور که در شکل مشاهده می شود 90 درصد پروژه های استراتژی شکست می خورد و این عامل شکست را خود به دو گزینه ضعف در تدوین (۳۰ درصد) و اشکالات (۷۰ درصد) در اجرا مربوط دانسته است. این درخت ادامه دارد و علل تدوین ضعیف و اشکالات در اجرا هم مشخص خواهد شد که در این شکل به آن اشاره نشده است ولی قابل بررسی است.این ساده سازی کمک بسیار می کند که با دنبال کردن هر یک از شاخه ها به نکات و نتایج جالبی برسید و نهایتا به ریشه های پی ببرید. بنابراین اکیدا توصیه می شود که از این ابزار ساده و در عین حال قوی نهایت استفاده را نمایید.
یک کمک دیگری که این منطق می کند این است که چارچوب جمع آوری را برای شما مشخص می کند و از این طریق می توانید مطمئن شوید که چه اطلاعاتی را جمع آوری کنید و اینکه هر سری اطلاعات را برای چه جایی نیاز خواهید داشت.
آخرین شماره شهروند امروز پرونده مفصلی داشت در مورد نسل کشی و عنوانش "عاقبت نسل کشی" بود. در آن به بررسی رفتار ها و تحلیل و آسیب شناسی رفتاری افرادی مثل کارادزیچ، ملادیچ، میلوشویچ و عمرالبشیر پرداخته بود. چند تا عکس هم در آن بود که واقعا ناراحت کننده و رقت بار بود. بعد از خواندن آن یاد صحبت یکی از دوستانم افتادم که در کلاس درس اقتصاد آن را شنیده بود. استاد این دوست ما گفته بود (نقل به مضمون و با اندکی تصرف خودم) که بچه های عزیز یه آدم هایی مثل خفاش شب تمام جنایتش این است که مثلا چند تا دختر بیگناه را به قتل می رساند. آدم هایی مثل صدام و افرادی که ازشون نام بردم هم فوقش یه نسل را نابود می کنند و جنایت می کنند اما هیچ کس به رفتار یک سیاست گذار و سیاست مدار و تصمیم گیر کلان که با یک تصمیم غلط اقتصادی و یا سیاستی چندین نسل را نابود می کند به چشم جنایت نگاه نمی کند. تصمیمات و سیاست های غلط یک سیاست گذار در برخی موارد چنان اثرات و نتایجی خواهد داشت که باید چندین نسل تاوان آن را پس داده و زیر بار فشارها و اثرات سوء آن له شوند. تا به حال از این زاویه به جنایت فکر کرده بودید؟
از افرادی که در زندگی اشان خیلی محکم و با یقین حرکت می کنند و می دانند که چه کار می کنند و متمرکز روی هدفشان هستند و در مقابل اعتقادی که دارند بسیار مومن هستند خیلی خوشم می آید. هر چند که مسیر آنها از مسیر من متفاوت باشد و من راه آنها را قبول نداشته باشم. اینگونه افراد هیچ گاه از خطوط قرمز زندگی اشان کوتاه نمی آیند و آنها را با چیزی معامله نمی کنند و این مساله برای من خیلی لذت بخش است. به همین خاطر است که همیشه از آدم های مذهبی واقعی خوشم می آید. البته این به این معنا نیست که فرد بدون منطق و با تعصب روی اعتقاداتش پافشاری نماید بلکه به نظر من یک فرد باید همیشه طالب حقیقت باشد و با دلیل و برهان راه درست را انتخاب کند و بعد از اطمینان یافتن در مورد یک مساله جانانه از آن دفاع کند و اعتقاداتش را با چیز دیگری معامله نکند.
در مقابل همیشه سعی می کنم از افرادی که همیشه در تردید و ابهام و سردرگمی و بدبینی و ناامیدی هستند دوری کنم که دچار تذبدب نشوم. این گونه افراد چون همیشه در همه مسائل دچار دودلی هستند هیچ گاه تکلیف خودشان را نمی دانند البته هر فردی در مسیر خود قطعا با برخی مسائل مبهم روبرو است ولی اینکه طرف در مقابل مسائل اصلی زندگی اش سردرگم باشد این دیگه خیلی محشر است.
در مورد دسته اول نمونه ای را بگویم: دوستی دارم که با وجود اختلاف نظر هایی که با او دارم به دلیل اینکه از افراد دسته اول است، خیلی قبولش دارم. چند وقت پیش دنبال لپ تاپ می گشت و می خواست مثلا در حدود کمتر از 800 هزار تومان خرج کند. خلاصه رفته بود و تحقیقاتی کرده بود و چهار مدل پیدا کرده بود و رتبه بندی کرده بود و گفته بود که مثلا لپ تاپ الف بهترین است ولی من لپ تاپ ب را می خرم. من تعجب کردم و پرسیدم که خوب چرا این کار را می کنی. گفت که خوب سازنده لپ تاپ الف صهیونیستی است و نمی خواهم با خریدم به آنها کمک نمایم. این راسخ بودن در اعتقاداتش برایم جالب بود.
کار با داده های کمی مساله ای است که در صنعت مشاوره ایران غریب مانده است. حوزه هایی مثل برنامه ریزی تولید، شبیه سازی خط تولید برای بهبود و مسائلی از این دست که در حوزه مدیریت عملیات مطرح می شود و صرفا کمی است را که کنار بگذاریم ( البته در کم لطفی صنعت مشاوره به این حوزه ها هم بحثی نیست)، در سایر حوزه های مدیریتی نیز این مساله بسیار کم رنگ است. یکی از محورهای این کارگاه تاکید در مورد این مساله بود. کار کردن با این جنس داده ها این حسن را دارد که برای استدلال کردن دهن کارفرما را می بندد و دیگه حرفت کلی نیست و با یک مشت عدد و رقم حرفت را اثبات می کنی. همیشه در ارائه های مباحث کیفی این نگرانی وجود دارد که از طرف مخاطبت مساله ای مطرح شود که نه بتوان حرفش را قبول کرد و نه بتوان آن را رد کرد.
برای پروژه های استراتژی متاسفانه استفاده از این داده ها در حداقل است و از آن خطرناک تر این است که اتفاقا جایی که باید کیفی حرف بزنی را تلاش می کنند کمی کنند و یه آش شله قلم کاری درست می شود که بیا و ببین. در این دوره علی دادپی و مهدی شریف یزدی بیشتر حول این محور صحبت کردند. البته صحبت های سخنران دوم برایم تازگی نداشت چون همش بحث ها و موضوعات پایان نامه های دانشکده صنایع بود. اما علی دادپی که اگر اشتباه نکنم الان در یک شرکت تحقیقات بازار در آمریکا کار می کند بحث های جالبی را از کار خودش با داده های کمی مطرح کرد.
البته این هم بی ارتباط با این بحث نیست که مشاور در یک پروژه خاص باید کاملا در مورد اعداد و ارقام متغیرهای مرتبط با صنعت خود احساس داشته باشد و بتواند آنها را تحلیل کند. مثلا بداند صنعتی که در آن قرار دارد چه حجمی از گردش مالی دارد، حجم تولید و فروش رقبای آن (رهبران بازار و شرکت های پیرو) چه میزان است، قیمت های تاریخی و فعلی را بداند و در مواقع ضرور و خصوصا در هنگام ارائه ها از آن ها استفاده نماید. برخی اوقات با کنار هم گذاشتن این اعداد می توان مطالبی استخراج نمود که با آنها تناقضات و انتظارات غلط موجود ذهن کارفرما را گوشزد کرد. آن هم با عدد و رقم!!!
این روزها تب نوشتن در مورد سرمایه دار و سرمایه داری فراگیرشده است. هر کسی مطلبی می نویسد. یکی سرمایه داری را ستایش کرده و دیگری مطلب او را نقد می کند. دیروز هم که کارگزاران ویژه نامه اقتصاد سیاسی منتشر کرد (متاسفانه لینک آن را پیدا نکردم) و مصاحبه جالبی با بهزاد نبوی کرده بود. یک تفکیک جالبی نبوی کرده بود و آن تفکیک سرمایه داران مولد از سرمایه داران دلال بود. به نظر من آنچه که سبب دید بد و شکل گرفتن تصویر غلط در مورد سرمایه داری شده شاید منشا آن سرمایه دارانی بوده اند که یک شبه سرمایه دار شده اند و از طریق دلالی هم به این جا رسیده اند. والا هیچ فطرت پاک و انسان سالمی با سرمایه داران و کارآفرینانی از جنس مرحوم عالی نسب مشکل نخواهند داشت.
پ ن: چند وقتی است اقتصادی نویسان وبلاگستان به شدت مطالب اقتصادی افرادی که بی ربط می نویسند را به شیوه بی رحمانه ای نقد می کنند که به نظر من خیلی مفید است. این مساله باعث می شود که افرادی مثل من که دانش اقتصادی کمی دارند بیشتر مواظب حرف زدنشان باشند. نظر شما چیه آقای فرهادی؟
الان مدت زیادیه ( از اوایل دوره احمدی نژاد) که در انتهای صفحه جهان سایت سی ان ان چهار تا عکس قرار داره. یکی عکس بن لادن، یکی عکس احمدی نژاده که بک گراندش پرچم ایران با علائم انرژی هسته ایه، یکی عکس یه بچه از پناهجویان دارفوریه و یه عکس هواپیما هم هست. به نظر شما یکی که هر روز سری به این سایت بزنه بعد از یه مدت و به صورت ناخودآگاه چه چیزی در ذهنش در مورد ایران نقش خواهد بست؟
چند وقت پیش یک جلسه ای داشتیم با مرد شماره دو شرکتی با در آمد حدود ۱.۵ میلیارد دلاری که در آن پروژه برنامه ریزی استراتژیک انجام می دادیم. در حین انجام این پروژه مدیر عامل شرکت عوض شده بود و با تغییر ایشان مدیر جدید برخی از معاونین خود را نیز عوض کرده که از جمله همین مرد شماره دو شرکت بود که به عنوان یکی از مدیران جدید منصوب شده بود و بسیار هم معتمد مدیر عامل جدید بود. طبعا از رابط پروژه خواسته بود که تیم پروژه خدمت ایشان برسیم و گزارشی از کار بدهیم. خلاصه ما هم رفتیم و به همراه مدیر پروژه و مشغول ارائه کار شدیم که عمدتا نتایج به دست آمده از تهدیدها و فرصته های پیش روی شرکت بود. به ما اعلام شده بود که فرصت خیلی ندارید و سریع کار را ارائه نمایید. ما هم مشغول بودیم و داشتیم تهدیدات را می گفتیم و رسیدیم به این مورد که با توجه به سیاستهای اصل 44 و خصوصی سازی هایی که در حال انجام است بحث ایجاد رقابت در این صنعت که جزء صنایع معدنی است، یکی از چالش های شما خواهد بود. به اینجا که رسیدیم جناب معاون کات کرد و گفت که اتفاقا بحث رقابت برای ما یک فرصت خواهد بود و باعث خواهد شد که عملکرد ما در مجموع بهتر شود. من هم گفتم بله درسته ممکنه شما با احساس خطر در مورد رقابت بهبودهایی در عملکردتان دهید و واکنشتان سبب موقعیت برتر شما شود ولی خود رقابت برای شما یک تهدید است و به قول معروف شما با عملکردتان این تهدید را به فرصت تبدیل خواهید کرد ولی آیا خود شما هیچ گاه به سمتی خواهید رفت که برای خوتان شر درست کنید و رقابت ایجاد کنید. برایش استدلال کردم که شما به عنوان مدیر بک بنگاه اقتصادی نباید دغدغه ایجاد رقابت را داشته باشید، شما باید منافع بنگاه ود را حداکثر کنید و نهادها و عواملی دیگری از جمله دولت هستند که بایستی شرایط رقابتی برای بنگاه ها ایجاد کنند تا در مجموع متوسط عملکرد در یک صنعت خاص افزایش یابد.
خلاصه از ما دائما اصرار و از ایشان انکار و هر کسی حرف خودش را می زد و هر چه قدر ما مثال می آوردیم که آقا این همه بنگاه به تلاش می کنند به نوعی انحصار ایجاد کنند تا سود خود را بدون دغدغه به دست بیاورند و شما به دنبال ایجاد رقابت هستید. جالب اینکه صنعتی که شرکت این آقا در آن فعالیت می کرد در جهان پر بود از ادغام و قبضه مالکیت شرکت ها و روز به روز تمرکز بیشتر می شد و اینها هم ایشان را قانع نمی کرد. باور کنید به حدی در ایده خودش مصمم بود که حاضر بود تمام دروازه ها را باز کند تا هر چه جدی تر رقابت را شروع کند.
در واقع او از یک منظر درست می گفت و در یک لایه دیگری بحث می کرد و ما هم در یک لایه دیگر. در هر صورت دیروز در حین وب گردی به یک پستی در وبلاگ کاوه ثروتی برخوردم که حرف دل من را می زد. برای کامل بودن متن کامل پست او را می آورم. کاوه نوشته :
چند روز پیش سمینار کوچکی بود تحت عنوان " مدیریت در استراتژی رقابتی" که یک استاد ایرانی دانشگاه هاروارد آمریکا در آن سخنرانی میکرد.
خیلی چیزها گفت اما به نظر من مهمترین و تاملانگیزترین بخش سخنرانیش ذکر این موضوع کلیدی بود که: اصولا سود در انحصار است!. یعنی اگر به دنبال سود هستید باید به دنبال انحصار باشید و بدیهی است که سود بیشتر در گرو انحصار بیشتر و گستردهتر است. انحصار هم دو نوع است. یکی موهبتی و دیگری رقابتی.
انحصار موهبتی بیشتر با رانت به دست میآید و یادگیری خاصی ندارد و انحصار رقابتی، سازمان را به جایی میرساند که ارزش افزوده ایجاد میکند و یادگیری هم دارد.
وی تاکید میکرد که تمام استراتژی رقابتی بر این نکته تاکید دارد که باید برای رسیدن به سود در جهت ایجاد انحصار حرکت کرد.
نکته فوق بسیار ارزشمند است خصوصا وقتی که بخواهیم خیلی از چیزهای اطرافمان را با این عینک نگریست.
یعنی با این نگاه میتوان حضور گسترده و بعضا انحصاری نطامیان و روحانیان در بخشهایی از ساختارهای حاکمیت سیاسی و اقتصادی ایران را مورد بررسی قرار داد.
یا میتوان حضور طولانی مدت و یک تنه بسیاری از شرکتهای دولتی و شبه دولتی و یا شبه نظامی را در ساختار اقتصادی کشور و پروژههای بزرگ توجیه کرد.
ضمن این که توجه داشته باشید که در بعضی قوانین و مقررات کشور، چه آنها که تدوین شده و چه آنها که درحال تدوین است میتوان چهرهها و رویکردهای انحصار را به خوبی دید.
مهمترین مساله ای که در این کارگاه متوجه شدم در مورد تعریف مساله بود. تعریف و موضوع پروژه توسط این شرکت ها اساسا به صورت تعاریف کلیشه ای و مشخصی که ما فکر می کنیم نیست. مثلا پروژه "برنامه ریزی استراتژیک در شرکت .." یا "بازمهندسی فرآیندهای سازمان و..". آنچه من فهمیدم این بود که پروژه ها در آنجا با رویکرد حل مساله مطرح می شود. یعنی به جای تعریف پروژه های روتین به دنبال حل یک مساله ای هستند که الان در سازمان وجود دارد و بقیه مسائل را هم تحت تاثیر قرار داده است. بنابراین دیگه ممکن است برای انجام یک پروژه برنامه ریزی استراتژیک نیاز به روش های کتاب درسی ( اصطلاحی که از حامد خیلی شنیدم) نباشد و مثلا چشم انداز تعریف کردن و تعریف بیانیه ماموریت ضرورتی نداشته باشد. ممکن است در یک پروژه استراتژی فقط به دنبال کشف بازارهای جدید و یا تولید محصولات جدید باشند.
با قبول این نوع تعریف مساله، به جای تحلیل و آنالیز درونی، تمرکز مشاور روی قابلیت ها و محدودیت های شرکت برای حل آن مساله کذایی سازمان خواهد بود و به جای استخراج لیست مفصلی از نقاط قوت و ضعف سازمان که هیچ ربطی به مساله اصلی سازمان ندارد، تنها مسائل مرتبط احصا خواهد شد. با این تعریف است که تمام فعالیت های پروژه جهت پیدا می کند و جمع آوری اطلاعات و داده ها در مساله با محور حل یک مساله مشخص شکل می گیرد.
این مساله البته باید توسط مشاور به کارفرما فهمانده شود و مشاور است که نباید اجازه دهد کارفرما گیج بخورد و مسیر را اشتباه برود و مشاور است که با تشخیص مشکل باید مساله را تعریف نماید. البته باید از پروژه هایی تکلیفی که که معمولا یک سازمان بالاتر دولتی برای یک سازمان زیردست تعریف می کند بگذریم. مثلا شرکت شهرک های صنعتی برای تمام واحدهای استانی فورس می گذارد که بایستی پروژه برنامه ریزی استراتژیک را در قالبی مشخص انجام داده و برای سازمان مرکزی ارسال نمایند که اصلا پروژه های جذاب و چالشی نیست و حکم رفع تکلیف را دارد و تنها سفره ای است که دولت برای شرکت های مشاوره پهن می کند. به نظر من بخش خصوصی هیچ گاه حاضر نیست که پول مفت به مشاور دهد و تا زمانی که احساس ارزش افزوده از تعریف یک پروژه نکند هیچ گاه اقدام به انجام چنین کاری نمی نماید. تا به حال چند سازمان خصوصی به تمام معنا را دیده اید که از این پروژه های روتین بی ثمر را انجام دهد؟
دو هفته پیش در کارگاه آموزش مهارت های مشاوره مدیریت شرکت کردم. این کارگاه علی رغم برخی انتقاداتی که به آن بود کارگاه بسیار مفید و خاصی بود که تا به حال من نمونه این نوع کارگاه را ندیده بودم. در این کارگاه اصلا روی مفاهیم مدیریتی خاصی تمرکز نشده بود و ماموریت اصلی این کارگاه چهار روزه آموزش فوت و فن های مشاوره بود. البته برخی از سخنرانان از حیطه خود خارج شدند ولی خیلی ها دقیق و کاملا مرتبط صحبت کردند و در کل بسیار مفید بود. تا حد زیادی مدل ذهنی من را در مورد کار مشاوره تغییر داد. درصد قابل توجهی از سخنرانی ها در مورد این بود که در یک شرکت مشاوره خارجی چه می گذرد. احسان احسانی که یکی از سخنرانان محوری بود واقعا بحث های مفیدی مطرح کرد. از سخنرانانی بود که بسیاری از افراد از آن راضی بودند. بحث های جالبی را در مورد کار مشاوره در اکسنچر گفت.
حامد هم خودش هم با احسانی بحث هایی را ارائه می کرد و گاهی اوقات هم در میانه صحبت های مدرسین نکات و تجاربی را ذکر می کرد. پرزنت خودش خیلی جالب بود. اسلایدهایش هم مثل همیشه ساده و معمولی و غیر رسمی.
حسن دوم این قبیل کارگاه ها آشنایی با افراد و مشاوران مختلف و البته از شرکت های مختلف است و به نوعی یک شبکه سازی است. به نظر من در شرایط فعلی که صنعت مشاوره وضعیت اصلا خوبی در کشور ندارد و تصویر خوبی از مشاور وجود ندارد بازی که در صنعت مشاوره باید تعریف شود یک بازی مشارکتی است. این یعنی اشتراک تجارب، برگزاری چنین نشست ها و آسیب شناسی و تلاش برای حل معضلات این صنعت. من هم به نوبه خودم در این دوره با افراد خوبی چه مدرسین و چه شرکت کنندگان، آشنا شدم که برایم بسیار ارزشمند بود و تلاش خواهم کرد که ارتباطم را با این افراد حفظ کنم. در آینده قصد دارم به مهمترین تاثیرات و نکاتی که از این کارگاه برداشت کردم اشاره کنم.
پ ن : دیروز حامد گفت که مثل اینکه قرار است سیامک خرمی – که در دوره با او آشنا شدم – وبلاگی را در مورد مشاوره مدیریت و بحث های این کارگاه راه اندازی کند تا شرکت کنندگان در آن مطلب بنویسند و در ارتباط باشند. من پیشنهاد دادم که مدرسینی مثل خود حامد، احسان احسانی و کیارش اورنگ هم در آن گهگاهی چیزهایی بنویسند و اشتباهات و انحرافات این حوزه را گوشزد کنند!!!
امروز با واسطه یکی از دوستان در جلسه ای با دکتر عارف شرکت کردم. بحث ها عمدتا راجع به انتخابات پیش رو بود. جلسه فوقالعاده چالشی بود و افراد شرکت کننده که عمدتا دانشجو بودند بسیار صرایح و رک حرف های خود را مطرح کردند. اما دکترعارف خیلی محافظه کارانه پاسخ می داد که اصولا انسان محافظه کاری است. اینکه ایشان چقدر توانایی و جذابیت در جذب آرای عامه مردم دارد یا نه را کاری ندارم، اما به شدت برای من شخصیت قابل احترامی بود. صداقت، خوش بینی، دلسوزی، عدم تمایل به شهرت، تواضع واحترام به خرد جمعی از مهمترین صفات ایشان بود که هم در این جلسه و هم از مشی عمومی ایشان برداشت می شود. برداشت ها از جلسه امروز این بود که ایشان بسیار آدم خوبی هستند ولی آیا لزوما آدم خوب رئیس جمهور خوبی خواهد بود. بسیار متاسف شدم که نظام سیاسی ما که خیلی آرمان ها در مورد آن متصور بوده است، به چنین نقطه ای رسیده که این برداشت در مورد آن می شود.
من باب جمله حکیمانه "استر ذهابک و ذهبک و مذهبک" و شعر زیبای " تا مرد سخن نگفته باشد / عیب و هنرش نهفته باشد " شاید انتشار افکار و عقاید در دنیای مجازی برای آدم محافظهکاری مثل من صلاح نباشد، خصوصا زمانی که بخواهی با اسم واقعیات مطلب بنویسی. اصولا وبلاگ نویسی صرف از نظر کارکردهای مثبتی که دارد، یک جورایی دردسر است.البته و خوشبختانه به مدد مفهوم "خودسانسوری" تا حدی میتوان با این مساله کنار آمد.
با اینکه دوران پر تلاطم وبلاگنویسی فروکش کرده، ولی هر چه زمان میگذرد بیشتر خودم را سرزنش میکنم که چرا این کلبه حقیرانه را راه نمیاندازم. مدتهاست که با نوشتن بسیار عجین شدهام، خصوصا در شرایطی که نمیتوانم فریاد بزنم، نوشتن بهترین ابزار برای رهایی از شرایط غیر عادیام است. بالاخره در یک اقدام انقلابی تصمیم گرفتم که همزمان با سالروز تولدم، سرای حقیرانهای را نیز در این فضای پیچیده سایبر افتتاح کنم تا هر سال در این روز تولد دو چیز را جشن بگیرم. حداقل از این جهت خیالم راحت است که فروکش کردن تب وبلاگ نویسی سبب خواهد شد تصور جوگیرشدن برای خودم بوجود نیاید.البته چون با نام واقعی ام می نویسم قاعدتا مجبورم که برخی خطوط قرمز را رعایت کنم و نام و نشان برخی چیزها را هم با گوشه و کنایه اشاره کنم.
در مورد موضوع وبلاگ:
اصولا دوستانی که با بچههای مهندسی صنایع آشنا هستند، میدانند که آنها اعتماد به نفس عجیبی در مورد اظهارنظر کردن در مورد مسائل متفاوت دارند. خصوصا زمانی که درسهایی مثل سیستمدینامیک را پاس کنند، این اعتماد به نفس قوت بیشتری پیدا می کند. من هم خوشبختانه یا متاسفانه هم صنایع خواندم و هم اون درس های کذایی را پاس کردم. پس به من هم حق بدهید که در اینجا در مورد مسائل مختلف اقتصادی – اجتماعی – فرهنگی – سیاسی – گلآقایی.. ( ببخشید، اشتباه شد) نظر بدم. مساله ای که خیالم را راحت میکند این است که دوستان خوبم، در صورتی که اشتباه فکر میکنم و یا حتی اگر به نظر آنها اشتباه فکر میکنم، راهنمایی کرده و نظر میدهند. در این خانه به روی نظرات، عقاید و زاویههای متفاوت دید شما به مسائل باز است.
در مورد نام وبلاگ:
نامهای متفاوتی به ذهنم رسید. اولین گزینه " تناقض " بود. علتش هم این است که اصولا در نظر خودم یک انسانی با سویههای متعدد و مختلف و در برخی موارد متضاد هستم. برخی اوقات که در احوالات خودم تمرکز بیشتری میکنم، این تضاد را بیشتر احساس میکنم. گزینه دیگری که به ذهنم رسید، عبارت " حالنامه " بود. مقصودم از این عبارت هم این بود که هر وقت حالی دست داد، بنویسم. اصولا وبلاگنویسی هم حکم مستحبات را دارد و تنها در صورت حال داشتن توصیه میشود. نگاهم به وبلاگنویسی نگاه تکلیفی نیست و دوست دارم هر زمان که ذوق نوشتن داشتم، بنویسم. اما این هم مقبول نیفتاد. بعد تصمیم گرفتم به دلیل طیف وسیع و نامتجانس و متنوع علایقی که دارم و دوست دارم در مورد همهاش هم بنویسم، اسم وبلاگ را کانگلومریت بنامم. این اصطلاح در حوزههای مختلف استفاده میشود. در اصطلاح تجارت، کانگلومریت به شرکتهایی اطلاق میشود که در زمینههای مختلف فعالیت میکند که این زمینه ها کاملا نامرتبط هستند. من هم در این وبلاگ قصد دارم که از هر دری وارد شوم و در مورد طیف وسیعی از موضوعات بنویسم. این عنوان هم بنا به دلایل مختلف از جمله ثقیل بودن آن رد شد. آخرین گزینهای که فعلا در مورد آن با خودم به توافق رسیدهام، ویترین است. آن هم از این جهت که این وبلاگ مانند ویترینی سیر افکار و عقاید و دغدغههایم را نشان خواهد داد بنابراین همگی خوش آمدید به "ویترین افکار من".